
این روزها
من از همون اول ها یه نسبت نزدیک با مادر رضا شاه داشتم گمونم.(مادر رضا شاه یه کتاب خونه پر کتاب داشته اونم کتاب های مصور.بدون هیچ متن ای) از متن همراه با عکس بیشتر خوشم میاد تا متن خالی، ولی تازگی ها این نسبت خیلی زیاد خود نمایی میکنه.فقط و فقط، ای -میل هایی رو تا ته میرم که عکس باشه.اگه متن باشه،چه فارسی ،چه انگلیسی نمی تونم تا ته بخونم.
میل هام رو فوروارد نمیکنم.میگم بعدا،بعدا هم نمیاد خوب به من چه.
از خیلی بچگی یکی از کارهای مورد علاقه ام کتاب خوندن بود.تنها مواقعی که میشد منو آروم گیر آورد وقتی بود که داشتم کتاب میخوندم.من کتاب نمی خوندم،تو کتاب غرق می شدم.یادمه خیلی از وقتا بعضی از کادو های خیلی دخترونم رو که دخترها هلاکش میشدن با بعضی از کتاب ها تاق (طاق)؟؟ می زدم.
این روزهایی که گذشت یه کتاب رو صد بار ورق زدم اما اگه بگید 1 صفحه خونده باشم.
نه که حالم بد باشه ها.اصلا.در عین حالِ خوب ،افسردگی گرفتم گمونم.
به جاش اینقدر فیلم دیدم که نگو.همش هم فیلم های خوب.
به همون روش دانلودی.گناهش گردن اون سایته.نزارن من نمیبینم ،میزارن خب خر نیستم که نبینم نه؟
هر کی بیاد بگه "خر" نیستی ولی "گاو" هستی (ماه تولدمه خب) ، خودش بسیار خر میباشد.گفته باشم از الان
دو نقطه دی یا دی دونقطه
..........................
آخرهای سال تحصیلی پارسال رفتم انتحاری طوری برای مدرسه "پسری" کار انجام دادم.اونم داوطلبانه .اینقدر هم از دل و جون مایه میزاشتم که برای خوردن یه کافیِ بین کار منو با بیل خاموش میکردن و می بردن
امسال دومین روز مدرسه یکی از مسئولین پرسید 3 شنبه ها چی کاره ای؟ گفتم احتمالا آزادم.گفت این یه خبر خوبه.میایی کمک؟
گفتم ،ای شیطونا شما هم دندونای منو شمردین ها.میامممممممممم
..........................
این آه کشیدن های راکی هم منو آره و اینا
خودشم فهمیده.حالا به جز این که مثل سنجاق قفلی همه جا بهم وصله و میره رو اعصابم گاهی، تازگی ها تا دعواش هم میکنم میره تو نزدیک ترین فاصله ممکنه میشینه و آه میکشه گاه به گاه
کافیه که یه نگاه ریز این جور موقع ها بهش بندازم، اونوقتِ که بی جنبه میشه و میاد مراسم لیس زدن و گاز ریز ریز گرفتن و اجرا میکنه و این یعنی آشتی و یعنی پاشو یه چی بیار دور هم بخوریم
این روزهای کذایی که من هی فیلم میبینم و هی راکی بیچاره دورو ور منه،دچار بی خوابی های مزمن شده.
بعضی وقتا ساعت 2 اینای صبح که میشه با حالت مو ژولیده و شل و ول از زیر پام منو نگاه عاقل اندر دیوانه میکنه که یعنی بسه دیگه،بخواب بزار منم بخوابم.
درسته که کمی خنگه (بد خواهاش میگن وگرنه به نظر من خیلی هم باهوشه) ولی وقتایی که حس می گیرم و ضمن دیدن فیلم هنر نمایی می کنم و گریه های بی صدا انجام میدم،با همون حال شوریده حاصل از بی خوابیش دستمو لیس میزنه و سرش و میزاره رو دستم.
همین کاراشه که منو پا بنده خودش کرده و شده عزیز کرده من و حق عبور و مرور بش دادم تو خونه.(البته به جز اتاق ها و روی مبل ها و آشپزخونه هنگام آشپزی)
پ.ن1:اگه خدا بخواد بزودی اینجا خبرهای مسرت بخشِ کاری نصب خواهد شد.این پّز بود گفته باشم.
پ.ن2:اگه بشه که یه خبرایی ازت پیدا کنم میدونی چقدر ذوق مرگ میشم.حیف که این فیس بوک لعنتی جم میخوره آدم بیل بورد میکنه اه اه اه.البته خب منم که راشو بلتم که چه جوری بپیچونم این بیل بورد رو ها ها
پ.ن3:عکس" راکی" جونمه هنگام گردش 2 تایی
پ.ن4:با یه دوست قدیمی و کلی خاطره مشترک چه کیف ها که نمیشه کرد.حتی اگه یکی تهِ دنیا باشه و اون یکی سرِ دنیا.
پ.ن5:امروز یه شخم جانانه زدم تو کامپیوتر بابت پیدا کردن یه فایل برای یه دوست،بعدِ مدتها خودم هم هزار بار گوش کردمش و هر بار یه جور خاص کیفشو کردم.
فایل صوتیه ولی یادم رفت اجازه بگیرم و گرنه براتون میزاشتمش.
اینجاهای شعرشو بسی دوست میدارم.درسته که با این کارم ناخنک میزنم به یه شعر قشنگ ولی گمون کنم این ناخونک هم کلی قشنگی شعر رو همراهش داشته باشه.
شگفتا هر چه تو را به یادم بیاورد زیباست
.
گفتی برای بردن بوی پیراهنت بر خواهی گشت
.
انگار امشب از انتهای جهان خبرهای تازه ای در راه است
.
هرگز نگو من باز خواهم گشت
اتفاقا پرندگان می روند
در بهار می میرند
بیدار شو
.
پیراهنم از شکفتن میخک و آفتاب، اندازه آسمان تو خواهد شد