قاصدک
پنجره جلو اون سمت ، پنجره عقب سمت خودم رو باز کرده بودم.اینجوری باد می
پیچید توی ماشین بدون این که چتری هام رو خراب کنه.بس که از وقتی که از خواب پا
شده بودم از خودم خوشم اومده بود، نمیخواستم شکلم بهم بریزه.
بعضی روزها اینجوریه.حتی بدون دست و صورت شستن و مسواک زدن و مو شونه کردنه
آدم از خودش خوشش میاد.از اون روزها بود.
اگه نخوام پسری رو برسونم مدرسه از یه راهی میرم سر کار که یه تیکه اش پر از
گل قاصدکه.به اون تیکه که رسیدم ماشین پر شد از گل قاصدک.از یه طرف میومدن تو از
اون طرف میرفتن بیرون.
من حس نمیکردم دارم ماشین میرونم یه جورایی حس پرواز بود.هرچی بود چشمام رو پر
از برق شادی کرد.
رسیدم تو آینه ماشین خودم و نگاه کردم و بسی راضی بودم از برق چشمام.تو دلم
گفتم بهانه برای شاد بودن اینقد هست که خرم اگه بخوام ناشاد باشم.
پ.ن1:
اگه ميخوايد كسي رو براي هميشه ترك كنيد (حتي بعد از يك
مشاجره ي وحشتناك)، سعي كنيد دوستانه ازش خدافظي كنيد
بزاريد اون (تصويرِ آخر) قشنگ بمونه
شايد طرف مقابلتون يك عمر بخواد با اون تصوير زندگي كنه!
يك عمر.*
*متاسفانه نمی دونم مال کیه که پایینش اسمشو بزارم
پ.ن2: هیچکس ، هیچکس حق اینو نداره که وقتی ناراحته،
عصبانیه، دلخوره یا ... چشمشو ببنده و دهنشو باز کنه هرچی دلش میخواد بگه.بعد که
همه چی آروم شد شاکی بشه که چرا بقیه به دل گرفتن و سر سنگین شدن و اینا.به نظرم
یه جورایی خودخواهی حاد نهفته اس تو این درخواست.
پ.ن3: به افتخار همه اونایی که بلدن سرخوش باشن و با
چیزهای کوچیک و ساده شاد شن.حتی اگه همه دنیا فکر کنن اونا خجسته هستن.اصلا به
افتخار همه خجسته های عالم.
