تعطیلات
تعطیلات بین ترمی داشتیم منو پسری. تا تونستم فیلم دیدم (کارتن) . دو تاش تری دی بود و خیلی زیاد دوسشون داشتم.
Toy story3
رو با پسری دو تایی رفتیم سینما.هی من سرم گیج میره با این عینک های تری دی .نمیدونم چرا.یه جای فیلم هم من از پسری می پرسیدم اینجاش خیلی قصه داره نه؟ نه؟ نه؟ که آخرش فکر کنم کلافه شد گفت این یه کارتنه خب؟ خب؟ خب؟
آخه "اندی" بزرگ شده بود و داشت میرفت کالج یه شهر دیگه.اطاقش رو جمع کرده بود.مامانش که رفت تو اطاق نیمه خالی قیافش کلی غصه(قصه) ای شد و دلش گرفت.منم همین حس رو داشتم کاملا خب.ولی ظاهرا پسری نداشت این حس رو.
Karate kid
هم دسته جمعی دیدم و پسری بسیار جو گیر شد.ولی هر چی گفتم که حیفه ها الان کمربندِ زرد کاراتت منتظرته که بری سراغش و اینا هیچ فایده نداشت و گفت دیگه نمیخوام برم.از وقتی که ساعت کلاس عوض شد دیگه نرفت که نرفت.منم دلم نمیخواد که به اصرار من بره چیزی یاد بگیره.
قسمت آخر "شرک" هم رفتیم و توی "آی مکس" دیدیم و کلی کیف کردیم.این کارتن ها به نظر من واقعا محشرن.اینقدر قشنگ احساساتشون تو صورتشون و حرکاتشون پیداست که آدم کیف میکنه.
خلاصه که تعطیلاتی داشتیم پر از فیلم و کارتن.بجز این ور اون ور رفتن های گاه و بیگاه من و پسری البته.چندین بار هم پسری و شوهر رفتن با هم استخر و شوهر بسی شگفت زده شده بود از شنا کردن پسری.آخه تو این سالها همش من برده بودم پسری رو برای آموزش و شوهر شنا کردن پسری رو یه سالی میشد که ندیده بود.
به پسری گفتم وقتی من هم سن تو بودم هیچی نبود.همش دو تا کانال کارتن داشتیم که کلی منتظر اومدن ساعت پخش کارتن میشدیم و مشق های خروار خروارمون رو مینوشتیم تا بتونیم بشینیم و کارتن ببینیم.تازه این فقط قسمت کارتن بود.زمان ما و طی دوران جنگ،هیچی نبود،هیچی.یه سری نوار قصه بود با کتاباشون که من هنوزم خیلی دوسشون دارم.مثل خروس زری، گرگ بد گنده، دل موش پوست پلنگ، سند باد، گالیور، جن پینه دوز و .....و البته نوار قصه محبوب من شهر قصه.
بعدِ هرگزی هم که بالاخره گذاشتن سینما یه کارتن نشون بده، کارتن خرگوش بلا ، گرگ ناقلا بود که ما با یکی از دوستامون و بچه هاش رفتیم. یه آقای فیلمی هم بود که خیلی بعد ها برامون یه سری کارتن میاورد مثل پری دریایی، سیندرلا و اینا.بعد اینا رو جوری روزنامه پیچ میکرد و با ترس و لرز میاورد که حد نداشت.صد بارم میگفت بچه ها حواسشون هست که درباره این کارتن ها حرف نزنن دیگه؟؟ انگار برامون فیلم بی ناموسی آورده باشه.بیچاره ای بودیم ها.
اینو به پسری نگفتم ولی یادمه قبل از کارتن کانالِ یک، یه برنامه بود که اسمش یادم نیست ولی هی عکس آدمهای گم شده رو نشون میداد.من نمیدونم چرا از صدای آدمی که اسمها رو میخوند روده هام میومد تو حلقم.بعد این برنامه هر روز بود و سالها هم ادامه داشت.من در عجبم چقدر آدم گم شده داشتیم و داریم. یه برنامه هم بود صبح ها تو رادیو به اسم تقویم تاریخ.اتفاقایی که تو اون روز تو کل تاریخ افتاده بود میگفت.مصادف بود با ساعت رفتن ما به مدرسه و توی ماشین گوش میدادیم.آهنگش منو دچار دل آشوبه میکرد.هنوزم یادم میاد، همون حس بهم دست میده.انگار کلی رخت شور نشستن تو دل آدم لباس چنگ میزنن.همشون هم وسواسی.
خلاصه که دوران خیلی بدی بود.ولی نمیدونم چرا اینقدر جنس شادیامون خوب بود.چقدر با چیزهای کوچیک شاد میشدیم اونم از ته دل. الانم که الانه من فکر کنم من خیلی بیشتر و ناب تر بابت یه سری چیز ها ذوق میکنم.نمی دونم البته پسری کلا از من جدی تره.
همین دیروز،من یه هواپیمای تک نفره دیدم تو هوا موقع پیاده روی با پسری، دست تکون دادم و گفتم هییییییییییییی ما اینجاییم ولی پسری دیگه خواست خیلی مایه بزاره دستش رو برد بالا و یه دست ریز تکون داد.بعضی وقتا مجبورم هی بپرسم دوست داشتی؟ خوش گذشت؟ چطور بود؟ بعد احتمالا قیافه ام شبیه علامت سوال و تعجب همزمانه که پسری میگه خب آره خوب بود چرا هی می پرسی؟ چرا این شکلی شدی؟
کلا بچه خود داریه.و البته بچه خیلی خیلی خیلی خوبیه.حواسش جمعه و عاقله..شاید چون پسری همیشه با آدم بزرگ ها بوده و به جز خودش بچه دیگه ای اصلا دور و ور ما نیست اینجوریه.یه شاید دیگه قوی هم هست که پسری کلا و ذاتن این جوری.مثل خودشه.خودِ خودشه همین. کلا وجودش برای من یه نعمته بی نظیر و غیر قابل وصفه.
پ.ن1 :یه جنازه هست تو مسیر راه رفتنم که نمیدونم چیه.هر چی هست بچه یه موجودی هست مثل خرگوش یا موش یا پاسوم.اون موقع که هنوز پوستی هستن و لزج. اگه میتونستم یا دفنش میکردم یا مینداختمش اون وسط ها، که دوبار، طی یه قدم زدن نبینمش.دل پیچه میگیرم هر بار.حسش حتی از با دستکش سوراخ ظرف شستن هم بدتره.
پ.ن2 :وقتی ناراحتم سعی میکنم که کمترین علامت تو بوجود بیاد.چشمام ولی همیشه منو لو میدن لعنتی ها.چشمام با فواره های اشکیم.یه بار یه جایی گفته بودم میخوام برم یه کلاسی،دوره ای چیزی ببینم بلکه گریه صدا دار یاد بگیرم.فکر کنم اندازه اشک ها اگه گریه صدادار بشه یه کم کوچیک تر شه.الان چون گریه هام صدا نداره ، اندازه اشک هام مثل اون موجودات توی " سرندپیتی " هست.دو قطره که اشک میریزم رسوا میشم و همه اهل خونه میفهمن.یه مدت خیلی زیاد، خدا هی گره های ناجور نازل میکرد برای من.یه جور که بعضی هاشو با زور دندون هم نمیتونستم باز کنم.باز که هیچی، شل هم نمیشدن لامصب ها.دورانی بود بس کوفتی.شده بودم یه مجسمه بی حس و روح.همش هم گریه ام میومد.الان از یه ملوان با تجربه هم بیشتر گره بلدم گفته باشم.امیدوارم که خدا دلش نخواد برگردم به اون حالت باز.(سیستم تو رودرواسی قراردادن خدا جونی)
پ.ن3 : آن قدر از هم دوریم که وقتی تو به شب می رسی من از سحر گذشته ام...زمین را
نمی بخشم که این گونه می چرخد.