Showing posts with label نوستالژی. Show all posts
Showing posts with label نوستالژی. Show all posts

Tuesday, February 23, 2010

نوستالژی

یه وقتایی انگولک کردن یه زخم قدیمی بصورت مازوخیسم طوری،کلی لذت بخشه.

یه حسی مثل وقتی که لثه آدم ذوق ذوق میکنه و آدم هی و هی دلش می خواد دندوناش رو، روهم فشار بده تا اون حسِ ذوق ذوق به آدم حس دل غشه بده.

اگه دندون عقلتون رو جراحی کرده باشید، می تونید حس کنید من چی میگم.یا یکم زیادی نخ دندون کشیده باشید.

هم حس آزار دهنده ایه ، هم خوشایند.یه جوریه که نمیشه ازش دست کشید.تا جایی که یا درده خوب شه.یا بی حس بشی نسبت به درده.

توصیه ایمنی: همیشه تا جایی زخم ، اعم از کهنه یا جدید، رو انگولک کنید که به اون مرز بی حسیه نرسه.حالا از من گفتن بود.خودتون میدونید دیگه.

الان اگه فکر کردید من مازوخیسم دارم باس بگم که سخت در اشتباهید.ممکنه یه چیز حاد تری باشه.من کلا یا نمیگیرم یا حادشو میگیرم.گفته باشم.

......................................

به راکی میگم در رو باز میکنم ولی تو فرار نکن اوکی؟ بعد یه جوری نگاش میکنم که یعنی مطمئنم که از اعتمادم سوء استفاده نمی کنی.دکمه کنترل در رو با اطمینان فشار میدم.در پارکینک باز میشه و راکی و فرار نمی کنه.

در حالت عادی، وقتی قلاده بهش بسته هست، با باز شدن در تبدیل میشه به خرگوش و تا از در پارکینگ کامل نریم بیرون به جای راه رفتن یا حالا نهایتا دویدن، جهش های دیدنی انجام میده.تا چند دقیقه اول هم همه سعی خودش رو میکنه تا دست منو از کتف بکنه.که هنوز بعد 1 سال موفق نشده.

اینو گفتم که بدونید فرار نکردنش یه حرکت بی نظیر بوده.

با هم سوار "فِرِدی" میشیم و میریم دم مدرسه پسری.من هنوز سر مست کار راکی ، در ماشین رو با خیال راحت باز می کنم که قلاده رو ببندم ،که راکی طی یه حرکت انقلابی و پر شور با یه جهش از روی دست من میپره و میزنه به چاک.

البته من میدونم که این کارش فقط به این دلیل بوده که به من یاد بده که دَر با دَر متفاوته و من نباید از هیچ کسی انتظار داشته باشم که بتونه خودش حرفهای من رو تو موقعیت های متفاوت بکار ببره.

از هیچ کسی حتی راکی.

توصیه ایمنی: همیشه شفاف سازی رو در نظر داشته باشید" حتی" برای سگتون.

این "حتی" از اون حتی ها بودها.

......................................

من یه کلمه گفتم دنبال یه خاطره هستم.به صورت انفجاری از در و دیوار داره آشناهای قدیمی،حتی دوران بچگی بر من نازل میشه.

اونم نه این که من پیداشون کنم ها ،اونا یهو بهشون الهام شده من دچار کمبود نوستالژی هستم.هی دارن رخ می نمایانند.

وچه لذت خنده داری داره هوار شدن کلی خاطره رو سر آدم.

این روزها همش در نوستالژی بسر میبرم.

تا غرق نشدم تو بعضی هاشون منو در یابید.

هم اکنون نیازمند یاری شما هستم.بعدا نگید نگفتی ها.

پ.ن1: خواستم کلی شفاف بگم ها ولی انگار راه نداره.حرفام خودشون پیچ میخورن لامصبا.

پ.ن2:جهت تکمیل همون قضیه نوستالژی ، یه بیل بیلک گذاشتم تو فِرِدی که ازش بوی یاس متصاعد میشه.میشینم تو ماشین تصور میکنم که نشستم وسط یه بوته یاس.

ربطی به بوته یاس نداره ها ولی هی و هی دلم برای خونمون و محوطه اش تنگ میشه.

این بو منو پرت میکنه تو برج مهستان.کاملا بی دلیل.

شایدم تو کل شهرک غرب.

پ.ن3:با رسیدن کتاب های بی نظیر" آقای معروفی "،طلسم شکست و من دارم این کتاب جدید رو می بلعم به جای خوندن.

جدا که "تماما مخصوص" هست این کتاب.

پ.ن4:همین جوری نوشت:

هر شب

از خیالت باردار می شوم

و هر صبح

سقط می کنم این جنین حرام زاده را

. چه دل آشوبه محزونی