زخم
کلا از وقتی که یادم میاد تصادف با اشیاء داشتم.همیشه پروپام کبود بوده و هست. یه مدتی یکی از پسرها پیش ما بود تا سر و سامون بگیره.اولاش هی تعجب میکرد.بعد یه روز یه راه حل پیدا کرد.گفت کلا نمیشه که در و دیوار و کابنیت و اینای خونه رو کند که تو بهشون نخوری پس بیا تا تو رو بپیچیم تو این پلاستیک های محافظ بادبادی(عمرا بدونم اسمشون چیه). به بقیه که نگفتم ولی تو دلم به این فکر کردم که اگه منو بپیچن تو اونا هی خودمو میزنم به در و دیوار یا قل میدم رو زمین که تق تق کنه و من کیف کنم.
حالا این مرضم که از بچگی باهامه و دیگه اصلا مرض نمیدونمش.تازگی ها یه مرض گرفتم که دستمو ببرم.اونم یه جاهایی که نشه چسب رو روش بند کرد.یا اگه با بدبختی بند کردی با یه تکون کوچیک خونی راه بیفته که چسب جلودارش نباشه.جاهایی مثل بند انگشت،کف دست،محل اتصال شصت به کف دست، بین انگشت کوچیکه و انگشت بغلیش و ....
چند روز پیش داشتم با خودم فکر میکردم که خدا بخواد این بیماری خودزنیم دیگه خوب شده.همین جوری هم داشتم هویج رنده میکردم سرخوش سرخوش که یهو مقادیری از کناره بیرونی انگشت شصتم هم رنده کردم.جوری رنده کردم که هنوز که هنوزه جاش بسی آزردست.نمیدونم مال اعصاب و روانه این بلاها که سرم میاد یا مال مغز و اعصاب یا مشکلات حسی و حرکتی.یا همش با هم .
...............
شماها شاید یادتون نیاد ولی زمان بچگی ما ظهرهای جمعه یه برنامه ای از رادیو پخش میشد به نام "قصه ظهر جمعه" .اسمشو که داشتم مینوشتم صدای گوینده و آهنگش تو ذهنم بود.(بس که این خاطرات پررنگه) من هلاک صدای گویندش بودم.داستان هاش هم البته جزو داستان های خیلی خوب بود همیشه.یکی از داستان هاش در باره یه شیر بود که با یه مرد شکارچی حالا بنا به مناسبتی خیلی دوست شده بود و بهش حمله نمیکرد و اینا.یه روز شکارچیه این شیر رو میاره خونه بعد سالیان سال که با هم دوست بودن.خانم این شکارچی موقع غذا خوردن شیر هی اَه و اُه میکنه و شروع میکنه زخم زبون زدن که وحشی و حال بهم زن غذا میخوره و خلاصه کلی دل این شیر رو خون میکنه با حرفاش.ظهر هم که میخوابن باز از صدای نفس کشیدن و اینای شیرِ ایراد میگیره.حالا یادم نیست اینا خواب بودن پسر شکارچیه از همه جا بی خبر میاد یا چی.ولی خلاصه پسر شکارچی میاد از همه جا بی خبر میبینه یه شیر تو خونشونه و از ترسش تا بخوان بهش بگن که چی به چیه با تبر میزنه تو سر شیرِ بیچاره.
شکلرچی ،شیر رو ور میداره میبره لونش و کلی ازش پرستاری میکنه و هی هم عذر خواهی میکنه بابت زخم سرش.شیر که یه کم حالش بهتر میشه میگه این زخم سرم که چیزی نیست به زودی خوب میشه و جاش میره.خیلی بخواد بمونه یه خط باریک.مهم اون زخم هایی هست که تو دلمه و از حرفای خانومت ایجاد شده.اونا هیچ جوری و هیچ وقت خوب نمیشه و من هربار که میبینمت این زخم ها تازه میشه مثل روز اول.خلاصه این زخم ها باعث میشه که رابطه اشون برای همیشه تموم شه بره پی کارش.
پ.ن1: یه وقتایی یک کلمه میتونه گندی بزنه که نگو و نپرس.میتونه اثری بزاره که هرگز و هرگز جاش خوب نشه.تازه گاهی هم سر باز کنه ناجور.
پ.ن2 :من خیلی زیاد موافق اینم که آدم باید ببخشه کسایی رو که به هر نحوی باعث ناراحتی و آزار و دلخوری آدم شدن.خیلی خیلی زیاد تر معتقدم که این بخشش به معنی فراموش کردن نیست.که اگه باشه آدم از یه سوراخ یک میلیون بار گزیده میشه.ببخش ولی حواست باشه.
پ.ن3: یه شبِ سردِ سردِ سرد.تاریک ِ تاریک ِ تاریک.تنهای ِ تنهای ِ تنها تو یه ماشین، گوشه یه خیابون نسبتا پرت. 7:30 تا 11 شب.
پ.ن4: غم نويس نيستم
فقط گاه و بي گاه
آب و هواي دل را مکتوب مي کنم
همین!
حالا اگر آسمان دل هميشه
سرخ و کبود و غم گرفته است ، چه کنم !؟
با اين حال
اين سرخي و کبودي آسمان دل را
از خاکستري جنس آدمي
بارها و بارها دوست تر دارم
با اين حال
گاه و بي گاه لال مي شوم
که نکند دلي بلرزد
نکند اشکي جاري شود
نکند دلي آزرده
حال بانگ هايي که هميشه
در درونم
در ذهنم
مرا صدا مي زنند
آيا مي دانند ؟
مي دانند که صاحب اين دل پاره پاره