Showing posts with label هنرهای زیبا. Show all posts
Showing posts with label هنرهای زیبا. Show all posts

Friday, April 9, 2010

هنرهای زیبا

اون موقع که من مدرسه می رفتم یه درس خیلی خیلی کوفتی داشتیم به اسم "طرح کاد" که فکر کنم از راهنمایی شروع می شد تا سوم دبیرستان.توش قرار بود کلی خانم بشیم و خانه دار.گلدوزی،بافتنی،خیاطی،کودک یاری و کمک های اولیه یاد بگیریم.

ریا نباشه من از هر کدوم از این هنر ها به اندازه کسب نمره قبولی یاد گرفتم و خداییش کلی از چیزهایی هم که اون موقع به خاطر نمره یاد گرفته بودم الان فراموش کردم.

چندین وقت پیش که طی یه حرکت جانگولر انگشت شصت پام به فنا رفت و من به عادت لجبازی همیشگیم نخواستم که تو دورانی که پام باید بانداژ میشد کسی کمکم کنه، بالاخره فایده این درس کوفتی بر من معلوم شد.

پام رو جوری به تنهایی بانداژ می کردم که خودم بسی کیف میکردم از دیدنش.تازه میتونستم با عصا بپرم و کلی کار دیگه.جوری که هی بهم پیشنهاد میشد برم تو استرالیا َن گات تلنت شرکت کنم ولی من زیر بار نرفتم.(اینی که گفتم یه برنامه هست که هر کی فکر میکنه که خیلی هنرمنده حالا تو هر زمینه ای میره توش شرکن میکنه و اینا)

بعدشم یادم افتاد که خیلی خیلی دوست دارم وقتی پیر شدم ، بشینم رو صندلی تکون تکونی اونم جلوی شومینه و شال گردن ببافم.اونم شال گردن های رنگی رنگی.

من از همین مکان از تمامی معلم های طرح کاد که مورد عنایت من قرار گرفتن رسما عذر می خوام.

این تیکه آخر نهایت فروتنی بود ها.گفته باشم.

............................

هنوزم که هنوزه رسیدن بسته از ایران برام خیلی هیجان انگیزه.با این که مامان اینا مرتب بسته میفرستن، ولی هر بار من از خود بی خود میشم.

من و پسری تقریبا تا کمر میریم تو جعبه و سعی میکنیم چیزایی که مال خودمونه هی پیدا کنیم.

گاهی هم دعوامون میشه و تا زنگ زدن مامان باید صبر کنیم تا معلوم شه که موردی که سرش دعواست مال منه یا پسری.همیشه هم پسری پیروز میشه حتی اگه حق با من باشه.مامان وقتی میبینه که پسری خوشش اومده بهش میگه شک نکن که برای تو فرستادم.

این وسط فقط شوهر هست که بعد تقسیم غنایم میره و سوغاتی های خودش و در کمال آرامش بر می داره.

بعضی وقتا پدرم یه نت کوتاه میزاره تو بعضی چیزها.این نوشته های پدرم رسما منو می کشه.

همشون رو جمع کردم و هر بار که می خونمشون مثل همون دفعه اول کلی اشکم درمیاد.

آخه از یه ذره قبل از این که بیام اینجا بطور حال به هم زنی زرتی اشکم درمیاد.اَه اَه اَه

بسته عیدی امسال هم کلیییییییییی کیف داشت.

کادوی کار پیدا کردن هم محشر بود.فرداش انداختم دست و گردنم رفتم مهمونی.

پسری هم رسوام کرد.به همه گفت اینا جدیده ها.مامان جون براش فرستاده.

ما کلا خانوادگی خجسته هستیم.تو خونِمونه گمونم.

............................

کارم رو کلی دوست دارم.هم جایی هست که غریبه نیستم باهلش ،هم کلی آدم میشناسم اونجا هم کلی چیز دیگه.

عمرا فعلا ها بگم کارم چیه.

یه وقتایی فقط دچار 100 دلی میشم که چی کار باید بکنم که کلی ملاحظه کارانه رفع و رجوعش میکنم.

یکی از کسایی که من مرتب باهاش سر وکار دارم تو کارم مثل پدرِ اوشین همش انگستش رو برای من تکون تکون میده.فکر کن یکی کل حرفای مهربانانه ، آموزنده و ... رو با تکون دادن انگشت سبابه روبه روی صورتت بخواد حالیت کنه.

اونم با لهجه بسیار غلیظ چینی.

یه بار که پسری دیدش گفت میفهمی که چی میگه؟

گفتم تقریبا.یه جاهاییش هم حدس میزنم.

همین آدم همش به من یادآوری میکنه که یادت باشه که مهم ترین چیز اینه که دانشجوها هَپی باشن.

منم ریسه میرم از خنده و همیشه بهش میگم از اون یه نظر خیالت جمع.من اصلا کارم هَپی کردن جماعته شک نکن.

قیافش وقتی من غش و ریسه میرم اگه بگی یه ذره عوض میشه ،نمیشه.

لامصب دریغ از یه لبخند ریز.

ولی قلبی از طلا داره می دونم

کلی دی و نقطه جهت دل گرمی به خودم.

............................

پ.ن1: حرف پیشکی نباشه، فکر کنم امسال قراره بهتر از پارسال باشه.

این رو گفتم که مشکلات و کوفتی ها بمونن تو رودرواسی.

پ.ن2: دیر که می خوابم تا صبح هم که همش خواب های جور واجور می بینم.پس کی خستگی هام دربره هان؟

پ.ن3: تعطیلات "ایستر" رو رفتین سیزده به در و کلی گشت و گذار.اینجوری عید خود رو سپری کردیم که عقده ای نشیم.کلی هم سریال آبگوشتی وطنی دیدیم.خداییش یکی منو توجیح کنه که چه مرگمه که مثل بز میشینم بعضی چیزا که میدونم چرته نگا میکنم.

پ.ن4: شمایی که میایی ناشناس منو مورد عنایت قرار میدی.همین که یه هویت مشخص برای خودت نداری کلی میری زیر سوال جانم.هر وقت جرات از کاور بیرون اومدن پیدا کردی بگو.اون موقع حرفات و میشنوم .پ.ن پایینی رو بخون.بلکه به کارت بیاد.

پ.ن5: طرحهایی زیبا ، چهره هایی خندان

صورتک ها همه دوست ، مهربان و آرام

تو به خود پاسخ ده : چقدر فاصله است از تو تا آن طرحی که سحر گاهان می زنی بر صورت ...؟

دل من می خواهد سحری را بیند که همه خود هستند ، نه نقابی زیبا